تبلیغات
قصر خون آشام ها - سلام و یک داستان(عشق خون آشام)

سلام و یک داستان(عشق خون آشام)

دوشنبه 28 اسفند 1391 06:15 ب.ظ

نویسنده : ღvaioletღ
ارسال شده در: داستان ،

s_f_01_14046_01_01سلام بچه ها اسم من ملودی هستs_f_01_14046_01_01

 

z204683360و از عکس پروفایلم معلومه که وینکسو دوست دارمz204683360

 

 

z204683250از صمیمی ترین دوستم استلا لوسه تشکر می کنم که عضوم کردz204683250

 

 

z204683262حالا بیاین ادامه و داستانمو بخونید و البته یک اسم برای این داستان پیشنهاد کنید فکر کنم اسمش کمی چرت باشهz204683262

 

z204683241ادامهz204683241

 

Stunning Colorful Pink Snakeskin Lipgloss

سلام اسم من ملودی هست و با خواهرم ساینا در مرکز شهر زندگی میکنیم

 

منو خواهرم تنها هستیم و فیلم های خون اشام ها رو دوست داریم با اینکه واقعیت نداره ولی ما دوست داشتیم یک خون آشام خوب باشیم نه که بد جنس

 

حتما فکر می کنید که مادرم پدرمان را توی تصادف یا چیز های دیگه از دست دادیم  نخیر

 

همه چی از یک روز برفی که فرداش کریسمس بود شروع شد

 

فلش بک

 

یک سال قبل

 

ژانویه-25 ساعت 8:30

ساینا:نمی یای درختو تزئین کنیم؟؟؟

من:نه بابا حوصله ندارم

ساینا:ای بابا چرا از زیر کار در میری

من:ساینا اعصاب ندارم می زنم شل پلت می کنم

ساینا:خوب حالا بس کن دلمون خوش بود یک خواهر پر کار مهربون داریم

من:خیلی هم دلت بخواد به این نازیو خوشگلی

ساینا متکای تختو بر داشت و پرت کرد طرف من

من:هههههی چی کار می کنی

ساینا:تنبیه بود

من:نه بابا!!!

ساینا:برو بابا

کلا منو خواهرم هم دیگه رو دوست داشتیم اونم چه جور الان هم همین طور همش با هم شوخی می کردیم و الان هم همین جور

داشت ساینا قلقلکم می داد که صدای فریاد مامانمو شنیدم

منو ساینا با سرعت جت رفتیم پایین اوههه نه

کمی پیام بازرگانی

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

شوخی کردم ببخشید

 

اوه نه اون یک خون آشام بود آره درست می دیدم

 

یک خون آشام بدجنس که جنازه ی مادرم دستش بود و خونشو می خورد

 

بابام خشکش زده بود

 

ندا:نه خانوم جونز (ندا یکی از دوستای صمیمیه من هست)

 

من:مامان آنا مامان نه

 

توی چشمای ساینا اشک حلقه زد

 

خون آشام متوجه ما شد

 

خون آشام:سلام

 

و دندون های نوک تیزش که به خون رنگی شده بود نشون داد

 

من:تو تو کی هستی اون مادر من بود

 

خون آشام:دوستش داری هان؟؟؟الان میام که ببرمت پیشش و به طرف من حمله کرد بابام خودشو جلوی من انداخت و خون آشام دندون های تیزشو فرو کرد توی گردن بابام

بابام توی اخرین لحظه

 

بابام:ساینا ندا و ملودی را فراری بده خودتم برو دوربین رو هم بردار چون از همه چیز فیلم برداری شده چون اگه بدون مدرک باشین مقصر می دوننتون

 

ساینا ما رو برد طبقه ی بالا و درو اتاق رو بست و یک عالمه چیز جلوش گذاشت بعد پنجره رو باز کرد و اول ندا و بعد منو فرستاد یک دفعه دیدم که خون آشام درو شکست و سعی می کرد بیاد تو

من:ساینا بیا

ولی یک دفعه دیدم خون آشامه نیست

 

یک دفعه دیدم که خونه آتیش گرفت و آتیش داره به طرف اتاق میاد و آوار داره میریزه

 

ساینا رو کشیدم ولی تو همون موقع یک تکه گچ روی پای ساینا افتاد داشت خونه ریزش می کرد پدرم نیمه جون خودشو رسوند و آوارو از پای ساینا برداشت و ساینا رو نجات داد ولی تیکه های بعدی روی پدرم افتاد

پدرم:فرار کنید فرار کنید

 

من:بابا نمی تونم تنهات بذارم

 

و خواستم بیام تو که بابام گفت

 

بابام:بذار هز بلایی سر من بیاد ولی تو برونجات بده جونتو

 

من اشک توی چشام حلقه شد

 

 من:دوستت دارم بابا

 

بابام:منم همین طور منو مامانت همیشه کنارتونیم قول می دم

 

بعد آوار ریخت و من مجبور شدم از سقف بپرم

 

خونه توی آتش سوخت و اثری از مادر پدرم نذاشت

 

 از اون موقع گل انتقام توی دلم منو ساینا رویید

 

وقتی فیلمو نشون دادیم بی گناه از آب در اومدیم و مردم باور کردن که خون آشام وجود دارد

 

از ان موقع منو ساینا تنهای تنهاییم

قسمت دوم:

 

زمان حال:

توی اتوبوس نشسته بودم

 

از  فروشگاه بر می گشتم و 1 کیسه ی بزرگ پیشم بود

 

داشتم از اتوبوس یک کوهی سر به فلک کشیده بود رو نگاه می کردم

 

مردم می گفتند که اونجا کوه خون آشام هاست

 

ولی عده ای مخالف بودن

 

وقتی اون کوهو می بینم یاد اون روز تلخ  زندگیم می افتم

 

ای کاش جنازه ی مادر پدرم نسوخته بود و میتونستم برم سر قبرشون ،باهاشون درد دل کنم

 

اشک توی چشام جمع شد

 

و از گونم سر خورد و ریخت روی صندلی

 

می خواستم انتقام بگیرم ولی چه جوری؟؟؟؟

 

 

گوشیم زنگ خورد

 

تریش:سلام ملودی کجایی؟؟؟

 

 

من:دارم میام

 

تریش:زود باش پیتر منتظره

 

من:باشه خداحافظ

 

منو ساینا جدیدا 3 تا دوست پیدا کرده بودیم که یکیشون با گذاشتم کلیپ خوندنش توی یوتویوب مشهور شده بود البته از شعر من کش رفته بود دیگه بماند که چه جوری حالشو گرفتم

بذارید اسماشونو بگم:

پیتر-جاستین-تریش

 

جاستین برادر پیتر بود و مشاورش با اینکه جاستین بزرگ تر بود ولی چون پیتر مشهور بود مشاور بود

 

راستی سن منو ساینا:

 

ساینا:15 ساله

 

من:14 ساله

 

رسیدم سریع رفتم توی یک فروشگاه متوسط که اونجا تریش وسایل موسیقی می فروخت الان تعطیل بود

 

پیتر نشسته بود روی صندلیه پیانو و جاستین و ساینا پیشش بودن

 

زدم به شیشه

 

پیتر پرید و درو باز کرد

 

پیتر:سلام ملودی

 

من:سلام پیتر دیر کردم؟؟؟؟

 

پیتر:نه تریش الکی میگه مگر نه خودم الان رسیدم

 

من:تریــــــــــــــــــش می کشمت

 

تریش:می خواستم زود تر بیای

 

من:نخوام بیام چی؟؟؟؟

 

تریش:خودم میکشونمت میارمت

 

ساینا:با خواهر من درست حرف بزن

 

تریش: بابا باشه

 

جاستین:ساینا راست میگه

 

من:از کی تا حالا طرفدار ساینا شدی

 

جاستین:من؟؟نه بابا الکی گفتم

 

من:خوب باشه شعرو آماده کردم

 

دادم دست پیتر و پیتر یک نگاهی بهش کرد و رفتیم توی اتاق بالای فروشگاه

 

من اهنگ رو دادم به جاستین که پخش کنه که همرا با اون پیتر بخونه و پیتر هم خیلی عالی خوند و برای  اخر هفته آماده بود

 

من:عالی بود عالی

 

پیتر:مچکرم خانوم خوشگله

 

من:جان؟؟؟

 

پیتر:من؟؟؟نه من که چیزی نگفتم

 

آخه تا حالا شده بود که پیتر می گفت و به یک بهونه ای حرفو عوض می کرد

 

اون روز خیلی کیف کردیم خیلی این پسرا رو اذیت کردیم

 

شب شده بود پیتر منو ساینا رو رسوند خونه و اجازه نداد عقب بشینم و در جلو رو برام باز کرد

 

ما رو رسوند خونه

 

توی آسانسور:

ساینا:فکر کنم پیتر اون جوری شده

من:چه جوری

ساینا تیکه تیکه:ع-ا-ش-ق-ت-ش-د-ه

من:برو بابا دلت خوشه جاستین که خیلی ضایع هست که عاشقته

ساینا:دیوونه

من:خودتی

کلیدو انداختیم و رفتیم تو یک دفعه جیغ کشیدیم

 

خوب تموم شد بچه ها ببخشید کمی چرت بود ولی قسمت های بعد هیجانی میشه فقط نظرا به 15 تا برسه ممنونم فعلا سیو




دیدگاه ها : دخترای رویایی
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 اسفند 1391 08:06 ب.ظ